![]() |
![]() |
|
| مطالب موردعلاقه ی من |
|
راستش فکر کردم که اگه آدم تو روز تولدش آپ نکنه یعنی دیگه خیلییییییییی ...... ولی بعد دیدم درسته که من خیلییییی ....... ولی دیگه نه اونقد خیلییییییییییی........ خلاصه تصمیم گرفتم آپ کنم حداقل به خاطر این یکی دو سال مزخرفی که گذروندم !!! که چه سخت گذشت و به امید ( یا به قول یکی از مولکولهای پیکره ی بشریت در زمین ، یقین داشتن ) ثانیه های عالی آینده خدایا خواهش می کنم دستامو بگیر
ژ.ن.۱. ممنون از لطف همه ی دوستای گلم که تبریک گفتن پ.ن.۲. فک کنید آدم توی روز تولدش دپسرده باشه ، از صبح تا شبم دورو برش واسه رفتن به جشن حاضر بشن ، عید باشه و رفت و آمد باشه و صدای سشوار و صدای موکن و صدای جاروبرقی و .... حالم گرفته اساسی ولی سعی می کنم به دنیا لبخندی بس زیبا بزنم شما هم سعی کنید حتما می شه .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/05ساعت 19:57 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
این که نیستم یعنی هستم !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/09/06ساعت 0:6 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
با یک روز تاخیر اون هم تقصیر من نبود تقصیر برقا بود که فقط گاهی می اومد!!!!!!!!!!!!!!! الان که دارم این مطلب رو می نویسم هِی دستم خاکی میشه هِی پاکش می کنم بگو خوب اول کیبوردو تمیز کن بعد شروع کن به نوشتن ! این همه از اول ترسیدیم ، آدم خوبی بودیماااااااااا . حالا اگه اونجا هم قیامت شد نترسید شما ، رد می شه میره :ی دیشب ساعت 8 ، 9 شب آسمون اصلا پیدا نبود، یعنی در اصل اون پیدا بود ولی تاریکی و خاک نمی ذاشت ببینیش ! بیرون از خونه بیش از نیم متر جلوترت رو نمی دیدی !! تمام تغییرات آب و هوا در عرض چند دقیقه اتفاق افتاد !! بعد از چند دقیقه بارون اومد ! اونهم چه بارونی !!!!!!!!!! همـــــــــــــــــــــــــه شاخ در آوردیم !! خلاصه بارون اومد و برق رو با خودش برد ! ما هم ندیده :ی بلند شدیم رفتیم تا نصفه شب توی حیاط نشستیم :ی حالا فک کن باد می اومد بیا و ببین :ی هوا خنک شده بود خوشحال بودیم دیگه :ی ولی تا صبح برق نداشتیم خوابمون نابود شد و از گرما حالمون گرفته شد L این قضیه ی دیشب ما بود ! پ.ن.2. این علامت های تعجب زیاد از ضعف انشای من نیست از تعجب زیاد دیشبمونه :ی پ.ن.3. از تمام هم وطنان ، دوستان ، آشنایان ، اقوام و و و که هم در مورد زلزله ی چن وقت پیش و هم در مورد طوفان دیشب با ما هم دردی کردند و یک لحظه تماس ها و اس ام اس ها شون قطع نمی شد کمال تشکر رو دارم واقعا من به همین احساسات شما دلگرمم پ.ن.4.عکس ها گرفته بودم توووووووپ که نمی دونم چرا نمی آد توی pc!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/06/22ساعت 2:36 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
چن روز با دوستم می رفتیم یه پارکی نزدیک خونمون ، کلا اکوسیستمشو بهم ریخته بودیم این پارکه یه پارک محله ای ِ که خیلی هم بزرگ نیست ، جدا از اون قسمتهاش که اصولا جز لاینفک پارک هاست و بشاط ( اِ وااااااااااااا نه به خدا معتاد نشدم اشتباه تایپی بود ما هم توی دوره ی امتحانات با اون همه درس ِ نخونده بلن می شدیم می رفتیم پارک که استراحت کنیم برای درس نخواندن ، خلاصه بذارید از به هم ریختن نظم اونجا بگم ، روز اول که رفتم دوستم منتظر بود از دورمی دیدم با بچه هایی که از اطرافش رد می شدن کل کل می کرد ، اومدم جلو دیدم بلــــــــــــــــــــه داره باهاشون سر مسائل کودکانه بحث می کنه ، خلاصه این دیگه شد کارش توی پارک تا جایی که یه روزی که داشتم می رفتم سمت پارک دیدم یکی از دختر بچه های پایه ی اونجا اومد از کنارم رد شد گفت : خاله ( یه بار رفتیم سوار تاباش شدیم ، اونجا 3 تا تاب داشت که ما دو تاش رو گرفتیم ، یه کم که گذشت به دوستم گفتم : " به نظرت اینجا یه کم مشکوک نیست که این موقع این همه خلوته ! بچه ها کجان ؟ " اون هم تعجب کرد !! بیخیال شدیم ولی کم کم دیدیم سر بچه از پشت شمشادا پیدا شد ، القصه فهمیدیم که اینا تا حالا ندیدن 2 تا خانم متشخص رو تابای پارک محلشون بشینن. یکیشون دیگه شیر شد اومد جفتمون ، یه جوری سیخ داشت ما رو نیگا می کرد که من واقعا کم آوردم ، اومدم پایین اون سوار شد ، بعد میگن به بعضیا رو ندید ، دیدیم دورمون پر بچه شد ، به طوری که چن دقیقه بعد داشتیم 2 تامون بچه ها رو می تاباندیم یا به عبارتی تاب می دادیم . گهی زین به پشت و گهی پشت به زین گشتیم . این پارکِ تاباش خیلی بد بودن ، بعد ِ چن روز یه تاب خوب یه جای دیگه ی پارک پیدا کردم رفتم سوارش شدم کلی سرعت گرفته بودم ، داشتم ذوق می کردم که یه بچه ای اومد دورو برم ، شاید به زور 2 سالش می شد ، هر چی به همراهاش گفتیم ببرنش عقب گوش نکردن تا یه دفه دوید پشت سر ِ ما . من فقط صدای اصابتش به تابو شنیدم توی همون اوج پریدم از تاب پایین L ، سکته کردم ، اولین کاری که خواستم بکنم این بود که خفش کنم + همراهای بی .... رش ، خلاصه تا ما اومدیم از پارک بیرون زنده بود :ی و این تقریبا آخرین باری بود که من رفتم به اون پارک ! ( نهههه من قاتل نیستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/08ساعت 2:49 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
یه روز خیلی باحال ...!!!
امروز بلا نسبت شما ، روم به دیوار ، گلاب به روتون امتحان داشتم ، خدا به سرتون یه درس 2 واحدی به این پیچیده ای رو نیاره ، من ! من ! من ! یه ابراهیمیان نشستم 2 روز اون هفته ، 5/1 روزم این هفته این درسو خوندم ، یه همچین چیزی تا حالا سابقه نداشته !!!!!!! خلاصه گذشت ، شما تو روتون نیارید که اینو شنیدید ظهر داشتم می رفتم سمت دانشگاه ، در حال تاکسی گرفتن توی راه داشتم با خدا قول و قرار می ذاشتم که کاری کنه استاد بهم 10 بده حالا نوبت رسید به استادمون ، استادمونم روانشناسسسسسسس ، حسسسسسسساس ، اومد توی کلاس با یه لبخند ملیح ، گفتم یا خدا اینم که اضافه شد !!!!!!!! خلاصه برگه ها رو پخش کردن ، 50 تا سوال 4 گزینه ای ، من شروع کردم از اول تا آخرش 11 تا سوال رو درست جواب دادم ، هر چی شمردمشون دیدم نه زیاد نمی شه ! گفتم چه کنم ، یه کم نیگا اینور یه کم اون ور ، ماشالا مراقبا امون ندادن ، این دوست جفتیمم جو ترس برش غالب شده بود عمرا کمک نکرد ؟؟؟!!! دیگه بقیه ی سوالا رو گزینه ی "ب" انتخاب کردم یعنی تقریبا 39 تا " ب " :ی بعدم بلن شدم اومدم بیرون . حالا چه کنم نیفتم ؟! از خوب روزگار این استاد فک کرده من خیلی بچه ی درس خونی هستم ، یه سری سر کلاس یه سوال پرسید هیشکی جواب نداد ، رو کرد طرفم گفت دانشجوهای زرنگ بگن منم که توی عوالم خودم بودم یه دفه اومدم به خودم نیگا پشت سرم کردم دیدم نه انگار با خودمه :ی خلاصه یه سری هم که تریپ محققی براش گرفتم 4 تا از کتاباشو بهم داد ، یه بارم بهش گفتم دوس دارم مغزو تشریح کنم ( درسمون در مورد مغز بود ) و کلی علاقه نشون دادم به درسش البته علاقه دارمااااااااااااااا چاپلوسی نبوداااااااااا :ی توی این فکرا بودم استاد اومد بیرون ، منتظر موندم سرش خلوت بشه بعد رفتم گردن کج ، قیافه مظلوم ، لحن محزون ، با یه لبخند تلخ بر لب گفتم استاد من 10 تا سوال جواب دادم ، حساب کتاب کرد که 3 نمره شده ، بعد بهش گفتم هوای برگمو داشته باش لبخندی از سر محبت زد که فک کنم اون قیافه هه کار خودشو کرد :ی منم همچین ذاتم بی خیاله ، اومدم خونه 2 ساعت خوابیدم بعدم با دوستم رفتم پارک و و کلا استراحت بودم از ظهر ... پ.ن.1. با عرض پوزش این پست رو همین جوری نوشتم چون خیلی وقته آپ نکرده بودم ( یه پستی می خوام بنویسم چن وقت دیگه در حد انفجار پ.ن.2. الان فصل امتحانات ، از این روش استفاده کنید باید جواب بده پ.ن.3.دعام کنید امتحانام خیلی بد جورن ! پ.ن.4. نیگا کنید من چه قد دوستون دارم که مطلب به ابن بلندی نوشتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/28ساعت 1:2 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اينجام ولي حساس به تموم اتفاقات خوب و بد جاهای دیگه.
من يه پديده ي نادرم كه در پنجم بهار 65 به وقوع پيوست. این تصویر زیبا کار خاتون عزیزمه.مرسی. |
| پیوندهای روزانه |
|
تا چهل می شماریم چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟ خاطره ای ؟ امتحان دینی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب مورد علاقه ی من شعر |