![]() |
![]() |
|
| مطالب موردعلاقه ی من |
|
بالاخره مدرک لیسانس رو گرفتم . ۲ ترم آخر با زجر تمام گذشت . البته تموم دوره مسخره و مزخرف بود ولی هنوز تا ترم ۳ - ۴ تنم گرم بود و نمی خواستم قبول کنم که همه چی بیش از حدی که می شه تصور کرد مسخرست . نمی خوام خیلی غر بزنم ولی واقعا بد بود و اگر ادامه دادم فققققققققط به خاطر گرفتن همین یه تکه کاغذ به اسم مدرک برای ادامه دادن توی یه دانشگاهه . نه یه فضای مزخرفی که فقط سر درش شبیه دانشگاست! اوکی فقط واسم انرژی بفرستید که امسال یه دانشگاه قبول بشم که شاید حس " دانش جو " بودن رو بفهمم. مرسی پ.ن.۱. این لینک مطلبیه که برای قبولیم نوشته بودم : قبولی آزاد اهواز فقط مقایسه کنید . خودمم باورم نشد یه عامل محیطی اینقدر میتونه یه آدم رو مجبور به عوض شدن کنه ! پ.ن.۲. من به حرف اونایی که می گفتن تو این دانشگاه فعال نباش و فقط درس بخون گوش ندادم و تمام وقتم رو صرف این نهاد و اون انجمن کردم و شاید اون موقع عضو و فعال ۵-۶ جای مختلف توی دانشگاه بودم . ولی الان می خوام بگم اگه دانشگاهتون جوی داشت که نه تنها پذیرای دانشجو و فعالیت هاش نیستن که تخریب هم می کنن . کلا قید فعالیت رو بزنید و بچسبید به درس که انگار معدل واسه قبولی ارشد مهم شده . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1389/09/24ساعت 17:4 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
بعد از مدتها دارم مطلب می نویسم . کلی دوستام شرمدنم می کنن که میان سر می زنن مرتب . خودم خیلی این مطلب رو دوس دارم . امیدوارم خوشتون بیاد . به پیشنهاد یکی از دوستای گلم ، یه فیلم خوب دیدم . فیلم " باشگاه مشت زنی " محصول 1999 ، با کارگردانی فینچر و بازی ادوارد نورتون و برد پیت . این فیلم سیر تحول یه آدم ِ درگیر روزمرگی به یه بیمار روانی رو نشون می ده . به دلایل سینمایی ، سبک کاری کارگردان ، تجاری و ... مسایلی که توی فیلم پیش میاد ، اغراق آمیز هستند ، ولی بشر گاهی اونقدر قدرتمند می شه که شاید بتونه تا این حد هم کارای بزرگ انجام بده ( چه مثبت ، چه منفی ) . این آدم خودش رو محدود کرده بود توی زندگی روزمره ، کار کار کار خرید خرید خرید . مصرف کننده بودنش حال آدم رو به هم می زد . خلاصه این آدم ( و البتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه خیلیای ِ دیگه ) کلی درگیر ِ مزخرفات ظاهری ِ زندگیش بود و هیچوقت به ندایی که از درون صداش می کرد توجهی نداشت . این آدم هیچوقت به خود ِ ایده آلش ، خودی که می خواست باشه ، توجهی نکرد و نتیجش شد خلق یه شخصیت ِ سادیستی به عنوان شخصیت دومش . شخصیتی که با روحیات پرخاشگرانه برنامه هایی ترتیب داد و با دست ِ خالی ، یه ارتش ِ قوی رو شکل داد و انفجارهای بزرگی در تمام شهر ( چند شهر بزرگ ِ کشور ) ایجاد کرد . این جریان فیلم بود البته از نگاه من . حرف من در مورد محدود کردن درونیات ِ انسان هاست ، حالا به هر اسمی ، به هر شکلی . محدودیت هایی که ایجاد عقده می کنند و گاهی باعث زوال شخصیتی افراد می شن تا حد ایجاد بیماری های حاد روانی . محدودیت هایی که دست ِ آخر غیر از خود ِ فرد ، به انسانیت و انسان های دیگه ضربه های مهلک می زنه . محدودیت های غیر منطقی و شدید . یه روزی استادم که من سال ها ایشون رو به عنوان یه آدم جدی ، خشک و منضبط می شناختم دقیقا در همین زمینه صحبت کرد . استادم می گفت : " آدما باید گاهی ، تا حدی ، اون بخش شخصیتی شون که غریزی ِ و باعث ِ شادی می شه رو آزاد بذارن تا همه ی خواسته ها جمع نشه روی هم و ایجاد عقده بکنه و مثلا بشه مثل شیخ صنعان ، که بعد از سال ها به اصطلاح زهد ( که چون بدون شناختن ِ نیازها و درونشون بوده من بهش می گم ایجاد محدودیت ِ غیر منطقی برای خواسته ها ) با دیدن یه دختر ، همه چیز رو بذاره زیر پا . " من حرف ِ ایشون رو کاملا قبول دارم ، چون انسان ِ با مطالعه ، با سواد ، با تجربه و اهل تفکری هستند که در اثر پختگی متحول شدند و این حرف رو از سر دانایی می زنن . خلاصه ی کلام مراقب خودتون باشید و نذارید درونیاتتون ( البته تا جایی که به خودتون و دیگران آسیبی نمی زنه ) محدودیت ِ غیر منطقی ای پیدا کنه ، چون ممکن ِ عواقب ِ سنگین ِ روحی و جسمی داشته باشه . پ.ن.1.نت رو ترکوندم واسه نوشتن این مطلب ، مطالب خوب بودن ولی خیلـــــــــــــــــــــــــــــی غلط املایی هست توی اکثر ِ سایتا و وبلاگا !! لطفا یه کمی دقت کنین ( البته توی کتب دانشگاهی هم این مشکل هست ، انتظاری نیست از مردم معمولی ) . پ.ن.2. تو ایران که پایه ی زندگی ، بر دورویی هست ، تغییر و رسیدن به خود ِ ایده آل خیلی سخت ِ ولی میشه ، امیدوارم موفق باشید .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/05/23ساعت 0:44 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
وقتی یه بزرگ رو میبینی ، حس می کنی خیلی کوچیکی ، حس می کنی بی سوادی ، حس میکنی چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه قدر چیزا هست که باید بدونی و هنوز نمی دونی ، خلاصه کلی پکر می شی ... ولی همیشه یه حس دیگه هم با این حس ها می آد ، اونم اینه که تو هم می تونی به اندازه ی همون آدم ِ بزرگ ، بزرگ بشی و مطمئنا اگه بخوای و تلاش کنی از اون هم بزرگتر بشی . به قول استادم میگه " ما بر شانه ی غول پیکرانیم "
پ.ن.1.استاد محسن وزیری مقدم قدمش رو گذاشت روی چشم همه ی ما و من امروز ازشون بسیار آموختم . از 9 اردی بهشت تا 9 خرداد هم نمایشگاهشون ( نقاشی ، طراحی و مجسمه ) برپاست . موزه ی هنر های معاصر اهواز . بلوار ساحلی . جنب فروشگاه رفاه . تشریف ببرید و استفاده کنید . پ.ن.2. من یه آدم فوق العاده کمال گرا هستم ، اگه با این مطلب و اینطوری از دل خودم در نمی آوردم 100 % دق می کردم !!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/02/11ساعت 22:54 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
اتفاق خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خفنی افتاد امروز . من وظیفه داشتم آپ کنم : صبح رفتم دانشگاه . رفتم تو قسمت پایان نامه ها . جلل خالق !!!!! کارامونو با روی خوش ! انجام می دادن ؟!!! با خودم گفتم نه ، اینا یه چیزیشون شده . حالشون خوش نیست . یه کمی تو جو تعطیلاتن . خوب می شن چن روز دیگه :ی میشن مثل همیشه خب بعدش رفتم کتابخونه . معاون پژوهشی دانشگاه با کارمندای بخش پژوهش اونجا بودن ! فککککککککککککککککککک کن یه جایی که همیشه به زوووووووووووور 2 الی 3 تا کارمند به زححححححححححححمتتتتتتتتت جوابتو می دادن ( یعنی نمی دادن گفتم اااااااااااااااااایول چه خوبه مسولا را بیفتن برن بالا سر کارمندا باشن ، که این عزیزان هم بابت حقوقشون کار کنن خلاصه اینجا هم گفتم " ت " گفت بلللللللللله خانم " تمدید کردم " براتون !!!!!!!!!!!!! فک کن!! بعد رفتم طرفای آمفی تاتر دیدم همه در تکاپوی شدیدن . اومدیم بیرون شنیدیم به به مستر جاسبی داره میاد فردا . فهمیدم چرا دانشگاه اینقده خوب شده ! آخر داشتم از دانشگاه میومدم بیرون غششششششش کردم از خنده . داشتن جدولای کنار دانشگاه رو رنگ می کردن !!!!!!!!!!!! هه ه کلا بیخیالشون شدم البته بودم پ.ن.1.نمی دونم اینا برای ما کار می کنن یا برای بالا دستیا . آخه خزعبلات جامعه ی بشری اگه دانشجو نداشته باشیم شماها چه کاره هستین ؟!!
پ.ن.2. تاکسیا لعنتیه گرون کردن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1389/01/17ساعت 23:39 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اينجام ولي حساس به تموم اتفاقات خوب و بد جاهای دیگه.
من يه پديده ي نادرم كه در پنجم بهار 65 به وقوع پيوست. این تصویر زیبا کار خاتون عزیزمه.مرسی. |
| پیوندهای روزانه |
|
تا چهل می شماریم چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟ خاطره ای ؟ امتحان دینی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب مورد علاقه ی من شعر |