![]() |
![]() |
|
| مطالب موردعلاقه ی من |
|
یه روز خیلی باحال ...!!!
امروز بلا نسبت شما ، روم به دیوار ، گلاب به روتون امتحان داشتم ، خدا به سرتون یه درس 2 واحدی به این پیچیده ای رو نیاره ، من ! من ! من ! یه ابراهیمیان نشستم 2 روز اون هفته ، 5/1 روزم این هفته این درسو خوندم ، یه همچین چیزی تا حالا سابقه نداشته !!!!!!! خلاصه گذشت ، شما تو روتون نیارید که اینو شنیدید ظهر داشتم می رفتم سمت دانشگاه ، در حال تاکسی گرفتن توی راه داشتم با خدا قول و قرار می ذاشتم که کاری کنه استاد بهم 10 بده حالا نوبت رسید به استادمون ، استادمونم روانشناسسسسسسس ، حسسسسسسساس ، اومد توی کلاس با یه لبخند ملیح ، گفتم یا خدا اینم که اضافه شد !!!!!!!! خلاصه برگه ها رو پخش کردن ، 50 تا سوال 4 گزینه ای ، من شروع کردم از اول تا آخرش 11 تا سوال رو درست جواب دادم ، هر چی شمردمشون دیدم نه زیاد نمی شه ! گفتم چه کنم ، یه کم نیگا اینور یه کم اون ور ، ماشالا مراقبا امون ندادن ، این دوست جفتیمم جو ترس برش غالب شده بود عمرا کمک نکرد ؟؟؟!!! دیگه بقیه ی سوالا رو گزینه ی "ب" انتخاب کردم یعنی تقریبا 39 تا " ب " :ی بعدم بلن شدم اومدم بیرون . حالا چه کنم نیفتم ؟! از خوب روزگار این استاد فک کرده من خیلی بچه ی درس خونی هستم ، یه سری سر کلاس یه سوال پرسید هیشکی جواب نداد ، رو کرد طرفم گفت دانشجوهای زرنگ بگن منم که توی عوالم خودم بودم یه دفه اومدم به خودم نیگا پشت سرم کردم دیدم نه انگار با خودمه :ی خلاصه یه سری هم که تریپ محققی براش گرفتم 4 تا از کتاباشو بهم داد ، یه بارم بهش گفتم دوس دارم مغزو تشریح کنم ( درسمون در مورد مغز بود ) و کلی علاقه نشون دادم به درسش البته علاقه دارمااااااااااااااا چاپلوسی نبوداااااااااا :ی توی این فکرا بودم استاد اومد بیرون ، منتظر موندم سرش خلوت بشه بعد رفتم گردن کج ، قیافه مظلوم ، لحن محزون ، با یه لبخند تلخ بر لب گفتم استاد من 10 تا سوال جواب دادم ، حساب کتاب کرد که 3 نمره شده ، بعد بهش گفتم هوای برگمو داشته باش لبخندی از سر محبت زد که فک کنم اون قیافه هه کار خودشو کرد :ی منم همچین ذاتم بی خیاله ، اومدم خونه 2 ساعت خوابیدم بعدم با دوستم رفتم پارک و و کلا استراحت بودم از ظهر ... پ.ن.1. با عرض پوزش این پست رو همین جوری نوشتم چون خیلی وقته آپ نکرده بودم ( یه پستی می خوام بنویسم چن وقت دیگه در حد انفجار پ.ن.2. الان فصل امتحانات ، از این روش استفاده کنید باید جواب بده پ.ن.3.دعام کنید امتحانام خیلی بد جورن ! پ.ن.4. نیگا کنید من چه قد دوستون دارم که مطلب به ابن بلندی نوشتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/28ساعت 1:2 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
خدای خوبم این بار دلم خیلی روشنه ، شاید این بار بیام پیشت ، یه جایی که فقط من وتو باشیم ، شاید بهت برسم ، شاید درکت کنم ، شاید به اون آرامش مطلقی که می خوام ، برسم اونم در کنار تو . شاید این بار بشه ، همیشه می گفتم شاید ! ولی این بار فرق داره !! ( البته به تو امید دارم که فرق داشته باشه ) واقعا دلم روشنه می خوام سعی کنم که تغییر کنم . من به بزرگی تو مطمئنم ، پشتم قرص قرصه . دلم می خواد فقط بگذره این مدت ... تموم بشه ...لعنتی خیلی بد و سخت داره می گذره ... خدایا فقط کمک فقط کمک ، خیلی سخته ! کمکم کن ، کمک کن راه درستی باشه ، هنوز می ترسم بلند شدن سخته هاااااا، هوامو داشته باش ... خواهش می کنم ... بذار بیام پیشت ، بذار بشم یکی از ... بعد با هم ، بودن من رو جشن می گیریم ، همین رو که من هستم و به بودن خودم راضی ام ... پ.ن.2.این فروردین خیلی فرق داره با فروردینای دیگه ، من حس می کنم با این امیدی که توی وجودم ایجاد شده توی این فروردین حس دو بار متولد شدن بهم دست داده ... پ.ن.1. این اولین و شاید تنها پست این وبلاگ باشه که با دفترم یکی می شه ... ولی اگه موفق بشم ، یکی دیگه از برگه های دفترم با یکی از پستای اینجا یکی می شه ، به امید اون روز ... اینا رو اینجا نوشتم که دعام کنید فقط همین !!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/25ساعت 3:31 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
یادمه حدود 21 22 سال پیش توی همین روزا همه خوشحال بودن ، هیشکی سر از پا نمی شناخت ، همه پر از انرژی تازه بودن ، وای چه شور و هیجانی ، هر چی بگم کم گفتم ، اعمال همه توسط یه حس درونی هدایت می شد ، زندگی همه از سر شوق و علاقه شده بود ، چه رفت و آمدی بود ، خدای من !! باور کردنی نبود ، اونقد آدم می اومد و حالا جالبه که دلشون نمی اومد برن ، ولی دیگه چاره ای نبود ، بی نواها مجبور بودن برن ، سخت بود ولی این هم به قول دوستی جز قواعد زندگی بود ، می دونم شما هم اگه بودید حسی مثل همه ی اون آدما داشتید ، بهتون کاملا حق می دم . چی ؟ خب آره اون موقع تازه بهار اومده بود و همه چی نو شده بود . همه ی آدما خوشحال بودن ولی این خوشحالی که من می دیدم خیلی با اون که سالای قبل بود فرق داشت ، بهار 65 کائنات واقعا متفاوت ترین بهار رو تجربه کرد ، اون سال آره فک کنم روز 5 فروردین بود ، یه نوزادی اومد به این دنیا که از لحظه ی ورودش خواست کارای بزرگی انجام بده و کاملا مطمئن بود که با خیلی از آدمای اطرافش فرق می کنه و خیلی حیفه که خودشو با بقیه وفق بده . آره خب اون روز بود که من به دنیا اومدم و همه خوشحال بودن ، خودم هم هنوز با اینکه این همه وقت می گذره و توی زندگیم این همه سختی رو تحمل کردم بازم خوشحالم که به این دنیا اومدم ، چون هنوز مطمئنم از ازل برای خیلی کارا مامور شدم که فقط و فقط خودم باید انجامشون بدم .خلاصه تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبارک
پ.ن.1. همه خوشحال بودن ولی فک کنم مامانم از همه خوشحال تر بود که از شر من راحت می شه پ.ن.2. امیدوارم خودتون بهم تبریک بگید و الا دست به خودسوزی می زنم اونم با جوب کبریت پ.ن.3. وایییییییییییییییییییییییییییی سال 87 شد من هنوز خیلی کار دارم چرا کارامو انجام نمی دم پس ! پ.ن.4. یه تجربه امروز کسب کردم ، می خوام به شما هم بگم : هیچوقت از کسی انتظار نداشته باشید تولدتون یادش مونده باشه ، فقط این وسط خودتون ضایع می شید پ.ن.۵.از همه ی اونایی که یادشون بود ممنونم ُ ان شالا می جبرانیم براشون پ.ن۶. چن وقته اینجا شده ماتم کده قول می دم سعی کنم دیگه اینجوری نباشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/05ساعت 18:11 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
چه دلشوره ی غریبی !! چه حس بدی و چه افکار مغشوشی چه قدر بی خبری ... همه ی اینها با هم روح هر کس را برزمبن می کوبند .... ولی من هنوز هستم ، هنوز نفس می کشم هنوز از بین زخم های تن تو با چشمان کم سویم بیرون را می پایم ولی ای کاش ای کاش و ای کاش که چشمانم همین سوی کم را هم نداشت ، کاش کور بودم ، بیرون زشت و ویران بود !! بیرون از کویر هم کویرتر بود از بی طراوتی ، از سکوت ، از تنهایی و از وحشت ! چرا همه در خوابند ؟! چرا همیشه این همه فاصله هست کاش چشمانم همین سو را هم نداشت ....
۱۹/۱۲/۸۶ ساعت30 :00 بامداد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/20ساعت 2:21 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
خواستم به قول شاعر بنویسم : " چه زود دیر شد " ولی دیدم زود دیر نشد ! من زود ندانستم .........نگفتم .........فکر نکردم و حال که دانستم ، عشق کودکانه ام به جغرافیا به تنفر بدل شد و برای اولین بار با خود گفتم : این همه فاصله را خدا چرا آفرید ؟! مگر نمی دانست این فاصله ها چه بر سر من خواهند آورد ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/11/02ساعت 23:28 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اينجام ولي حساس به تموم اتفاقات خوب و بد جاهای دیگه.
من يه پديده ي نادرم كه در پنجم بهار 65 به وقوع پيوست. این تصویر زیبا کار خاتون عزیزمه.مرسی. |
| پیوندهای روزانه |
|
تا چهل می شماریم چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟ خاطره ای ؟ امتحان دینی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب مورد علاقه ی من شعر |